تبليغاتX
حرفهاي گس

حرفهاي گس

و باز ... دوباره ...

... و باز دختر غمگين خنده هاي هوس

و بازخواني مردي كنار دود و نفس

دوباره سك-سكه هاي به fu-ck رفته شدن

و قطع و وصل صدا بين مردن و ماندن

و باز بوي عرق روي ريش فر خورده

حضور درد درون زمين جر خورده

و باز عشق ميان شقيقه ها قرمز

و بحث باز ميان "جميله" و "ماركز"

و باز راز بقاي اورانگوتان در ماه

و باز تلويزيون، سك-س در پرستشگاه

و عشق بازي خون و گلوله و سانسور

و باز نام وطن در ترانه اي خالتور

و باز پخش گزارش براي بار n ام

و باز هيكل مجروح جنگ زير سرم

و باز يك تم شخصي براي ريتم مدام

و يك ترانه براي دل مخاطب عام

و باز قصه انگشتهاي جوهري و ...

دوباره حل شدن زن كنار شوهري و ...

دوباره ماهيت گنگ كورتاژ و جنين

و باز كم شدن ارتفاع تا به زمين

... و باز دختركي كه هنوز هم سرپاست

"- چي ميزني رفيق، كنارش؟"

"- يه ذره چيپس و ماست"

و باز دغدغه ي نان و پوشك و شامپو

و باز زمزمه ي شعرهايي از شاملو

دوباره آستانه و دشواري وظيفه شدن

دوباره حيثيت مرگ را لطيفه شدن

و آي عشق! چهره ي آبيت پيدا نيست

بهم بريز جهان را! كه يار با ما نيست

بهم بريز شبم را! كه تازه رنگ شده

دلم براي غم چشمهات تنگ شده ...

... نگاه خسته ي رقاصه در سرم ميسوخت

و پاره پاره ي شب را كنار هم ميدوخت

و باز رخوت اندوه را مچاله شدن

به پشت جبهه ي باراني اش حواله شدن

دوباره مرد قدمهاي دست بر ديوار

تمام جان و جهان غمش ... سر خودكار

... و باز دختر كولي كه مست مي رقصيد

دوباره دستنويسي ... كه از كسي ترسيد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 14:44  توسط تگرگ  | 

باخت ...

دریا به آفتاب می بازد،

مرداد به پائیز کال،

و من ... به هق هق کودکانه ی تو.

...

به شکل پنجره ام کنار باران و ابر

به شکل باد و آشیانه ی لک لک

به شکل برکه و اندوه

به شکل آرزوی در کنار تو بودن

من لحظه ها را تر میشوم

بیش تر ...

تلخ تر ...

تنها تر ...

و رد دستها روی شیشه می لغزد.

با من بگو ...

تا در تناوب سیگار و بغض

آلوده ی نگاه مضطربم باشی،

چقدر ستاره از این شب گذشته است؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 15:51  توسط تگرگ  | 

زبان تازه ...

از اتفاقِ تو در روزهاي خسته ي من

از انحناي لبت روي پلك بسته ي من

از ازدواجِ نفس، توي دود، با سيگار

سپيده هاي زخمي و تكرارِ مشت بر ديوار

از آفتاب، ميان چقد هوا سرده!

توّهمِ بدنت روي تختِ يخ كرده

كنارِ خوابِ تو بيدار زندگي كردن

ميان يك شبِ اهلي، درندگي كردن

از عاشقانه ي تنهاي بغض با رؤيا

از اقتباسِ اثر با روايتِ ودكا

به زورِ قُرص، تو را در اتاقها ديدن

كنارِ عكسِ تو تا صبح تانگو رقصيدن

از ابتداي خاطره تا انتهاي "سِك س كنيم!"

"- ترانه هامو بخونم؟" "- الان؟! دوازده و نيم؟!"

از عقل و هوش/ پريدن به بامِ بدْمستي

سلامتيت! كه "بابا تو ديگه كي هستي؟!"

از عشق، رگ و تيغهاي كُند شده

از عشق، مشكي و اين روزها بلوند شده

از امتحانِ روشهاي تازه ي ماندن

كنارِ ليفِ كَفي، Live بندري خواندن

از انقضاء جوان/شيرهاي پاستوريزه

كپك زدن ته گورِ گُمِ هموژنيزه

از عمق فاجعه تا سطحِ تُخ مِ چپ ريدن

به تك تكِ در و ديوار شهر شاشيدن

از افتتاحيه ي مرگ در نمايشگاه

حضورِ گرمِ شياطين و مدعوين از ماه!

بليطِ تكْ سفره تا غروبِ يكشنبه

نبردِ باخته با وزنِ آهن و پنبه

كه كاش مي شد، فرار مي كردم

از آن دو (،) موي تو در باد و ژاكت زردم

...

از اينهمه نه گذشتم، نه باورت كردم

كه كاش، شايد، اگر شد، دوباره برگردم ...

***********************************************************

با تشکر و احترام برای سید مهدی موسوی ... که زبان تازه ی دردهایم شد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 17:32  توسط تگرگ  | 

شاید پائیز ...

آن نگاه روبرو

اشک شد پشت سرم،

و آن آفتاب پشت سر

ابر پيش چشمانم.

***

هنگام که سبزه هايم يکي يکي گره مي خوردند،

بهار پشت سرم بود و روبرو ...

آفتاب و چشمهاي تو.

خاک ... آتش بود و خنده هاي تو ... آب.

برگها هنوز به شاخه ها بودند

... که باريدي.

چرا هميشه چشمها پيش از پائيز مي بارند؟

***

آسمان که خشک مي شود ...

فرشته ها فرود مي آيند.

خدا بر فرشته ها دلتنگ مي شود ... مي گريد

... خشکسالي مي رود،

باد با خاطره هاي کوچک آفتاب مي رقصد ...

و آخرين غروب تمنا ... اولين طلوع فراموشي ست.

چرا هميشه تابستان پشت سر است ...

وقتي که من بايد نمناک گونه هاي تو را فراموش کنم؟

***

هميشه "خداحافظ" ...

پيش از شکوفه هاي انار

بر لبان تو سر باز مي کند،

و آخرين سلام ... ابتداي فروپاشي ست.

***

اولين ستاره که روشن شد ...

ديگر تو را نداشتم.

آن درياي پشت سر،

نگاه تو بود ...

هنگام که من به سوي جنگل پائيز مي رفتم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:41  توسط تگرگ  | 

پرسش ...

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

تو را تا غروب كدامين ستاره برگردم؟

تو را تا كدام گريه خواب ببينم؟

وقتي كه شب هنوز از بوسه هاي گس آغاز ميشود،

روي گونه مي لغزد،

و خيس مي افتد ...

وقتي كه بوي ترشيده ي تنهايي خواب زمين را آشفته ميكند،

تو را تا كدام آفتاب بلرزم؟

وقتي كه بوي ودكا و دود

حريف بوي نفسهاي تو نيست ... وقتي كه باد مي آيد.

تو را تا كدام بغض بچرخم؟

تا تمام جهان را همين جا ... همين وسط!

بالا بياورم؟

***

تو كدام فاصله اي؟ ... ميان كدام رگ و تيغ؟

تو تا كجاي لعنت شب ريشه كرده اي؟

تو تا كجاي سفرهاي روي تخت ...

تا هرزگي كدام راه و كجا پا دوانده اي؟

تو با كدام باد ... بگو! تا كدام خاك رفته اي؟

كنار كدام بيخوابي ات خوابم برد،

كه صبح در من مرد؟

كه با صداي مشت به ديوار مي پرم؟

كه باز چاي و خون و عرق ...؟

كه باز شب است؟

وقتي كه درد درون مرده ي من زنده ميشود،

تو را كنار آتش چند "بي تو ساله" فوت كنم؟

***

تو را تا طلوع كدامين ستاره برگردم؟

و من را ... و جهان آويزان را ...

تا كدام شب امن مرگ در آغوش

تاب بيارم؟

تو را ... كجاي مرگ بميرم؟


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 9:33  توسط تگرگ  | 

برای تو و برف ...

برفي است پشت پنجره در شهر.

روياي آسمان خيس زمستان،

فرياد شادي يک کودک،

تصوير باغ درختان سر سپيد

در قاب آينه سنگفرش خيابان. 

 

آدمکهاي برفي که مي آيند و مي روند،

که هميشه مي خندند،

که چشمهاي سوخته در اجاق را با ذغال مي بينند،

و از شرم بوسه خورشيد

آب مي شوند.

 

" برف پارو مي کنيم " ...

دوباره مي گويد: " برف پارو مي کنيم " ...

از بامها و خاطره ها،

از شعرهاي يخزده من،

از گيسوان برفي تو، و نه مادربزرگ،

از گريه هاي عاشقانه تب دار،

از راههاي نرفته ما و هراس يک بوسه،

گرماي شعله و

سرماي شاعرانه لب ها و خنده ها.

 

برفي است پشت خاطره در من.

در خويش مي لرزم.

نکند براي يافتن رد پاهاي من و تو

زود، دير شود.

نکند اين بار،

برف،

پيش از من و تو،

ما را سپيد پوش کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 9:23  توسط تگرگ  | 

نه! این تو نیستی ...

ميان حرف هاي نگفته،

ميان يك چشم مانده به بغض و

يك چشم ... در نگاه ساكت باد،

كنار آبان بي نصيب و جنگل بي ابر،

ميان سرماي نه برف و نه باران ...

همخون كودكي ميان قدمهاي همهمه

خيس از هراس،

افتاده از كرانه ي رويا به آرزوي بيكرانه ي گريه،

ناخوانده، بي غرور ...

در آستانه ي مشكوك دي،

كه برايم آوازهاي زخم دارد و پرسه هاي گم ... كه يك عمر!

... اينك در اينهمه يلداست

بي صدا و بي پارو،

كه زمستان را در كوچه ها زمزمه اي شايد.

چه بي چراغ مي آيد ...

آنقدر بي چراغ كه گاهي

به تو ... كه دوباره بر تارك بغضم نشسته اي ...

مشكوك مي شوم.

گيج مي خورم كه چرا حالا ...

دوباره شعرم را چشم آورده اي و دريا مي بري ... كه زود است!

باور نمي كنم كه بيست و پنج پرسه مانده فقط

تا در بطن خوني يك آواز

دهليز ديگري به مرگ نزديكتر شوم.

...

نه! اين تو نيستي ... بگو كه نه!

يلداي دست ها و غزل ها!

بي باران و كوچه هاي خودم ...

تابت نمي آورم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 14:12  توسط تگرگ  | 

شعر قهوه های سرد و ابرهای بی باران ...

کنار يک خاطره ... هزار شب هم که بماني ...

شبي هست که به يادت بياورد

آنچه ديرتر از همه مي يابي عشق است ...

که زودتر از همه از دست مي رود.

به پاي يک بغض ... هر چقدر هم که سکوت کني ...

پائيزي هست

که وقتي کنار يک آواز و ... جايي حوالي پندار خوشبختي

سر برسد.

تو و صندلي هاي چوبي و سيگارهاي نيمسوز ...

و باران ... که هميشه دير به ميعاد رسيده يک عمر! ...

هنوز بوي خوش دومين قهوه از سرت نرفته

که دلت مي خواهد چيزي بنويسي ...

آوازها و خاطره ها را دوره مي کني،

تمام شب ها را ... تمام بغض ها را ...

چيزي براي نوشتن هست ؟! ...

ابر سپيد بي باران از رفتنت پراکنده مي شود،

خاطره ها هم ... بغض ها هم ...

...

کنار يک کاغذ ... روبروي قهوه سرد ...

شعري هست

که واژه هايش، پيش از رسيدن باران ...

با دود رفته اند.

به ياد مي آوري که شبي ديگر از هزار ...

کنار يک خاطره مانده اي و

سکوت کرده اي ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 10:13  توسط تگرگ  | 

از خواب تو ...

بايد از ماهتاب ديشب مي دانستم،

که نه ستاره ... نه ماه ...

که پستانهاي سپيد تو آويز مي شود از سياهي شب.

بايد از انتظار خيره ستاره مي فهميدم،

که پيراهن آبي پولکي ات را مي پوشي

و حرير پوستت از هميشه نازکتر است.

 

هي ...

ديشب براي دور زدن آنهمه آب

چقدر برگشتم ...

تو ترسيدي و نماندي.

گفتي که صبح برميگردي ... يادت هست؟

من اما از ميان ديوانگان پير گذشتم ... پياده و عريان

پر از مجادله هاي منطقي پائيز ...

پر از زرد برگ و قهوه اي در ...

بي هراس از تو، يا نگاه تو، در ميدانچه ...

و پيراهن سرخي که در ناگهان طلوع تنها بود.

نمي دانم آنچه در چشم تو رفت من بودم ... يا غبار اسب هاي کهر

تو گريه افتادي ...

مثل دخترکان تازه آبستن

انگار جهان را اق مي زدي ...

من از تمام رفتنت

مشتي نعنا داشتم و يک بهت ...

من ... اينگونه بازگشتم و

چون حرامزاده ي پائيز و ماهتاب ...

از زهرخند ديوانگان گذر کردم.

 

به تو ... يا به خود ... نمي دانم!

اصلاٌ به او بگو!

اي حرامزاده ي شعر!

اي زاده ي خشم و اي حرامي ي خواهش!

اي هميشه ي آزار دوست داشتن!

کاش مي دانستم ...

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 11:58  توسط تگرگ  | 

نگاه...

نگاه مي کنم

از پشت شيشه ها و دريچه ها

زلال ... اما کوچک

بزرگ ... اما بسته.

بوي دود و بوسه در ميانه ايوان

و ديدگان سرخ در آستانه در ...

نگاه مي کنم اما

چيزي که بخواهمش در اين سياهي انبوه نيست ... حتي خواستن ...

نه وهمي ... نه وجودي ...

نه دروغي که از راستي شيرين تر باشد ...

و نه راستي که بخاطرش از دروغي بگريزم.

نگاه مي کنم

توده هاي گنگ که مي گذرند

لختي بعد ... در بي نهايت "کاش" ها و "اشک" ها به خاک مي افتند

و من هنوز ... لرزه اي سکوتم را آشفته نکرده است.

انگار که باد مي آيد ...

من در اعجاز اين سکوت ادامه مي يابم

و در غياب خود از آستانه مي گذرم.

نگاه مي کنم

از پشت شيشه ها و دريچه ها

زلال ... اما کوچک

بزرگ ... اما بسته.

اينجا تنهايم ... اينجا مي شنوم ...

نه پنهانم و نه پيدا ... مثل همين تنهايي آزاد ...

پشت شيشه ها و دريچه ها

چيزي جز عرياني يک تنهايي پر هياهو نيست ...

نگاه مي کنم و ...

به فرصت کوتاه بغض مي خندم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 17:6  توسط تگرگ  |